درباره نویسنده
برای فرشته آسمانی ام می نویسم از زمانی که در بطنم جای گرفت تا..........
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • روانشناسی بازی
مطالب اخیر
  • برای دخترم دینا
  • روزی که خواهر شدی.......
  • یک جمعه بهاری
  • ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
  • نهم فروردین
  • سال نو....40ماهگی
  • روزهای پایانی سال
  • ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
  • ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
  • زندگی این روزهای من
  • عکس تولد سه سالگی
  • سه سال و یک ماهگی
  • کتابخانه تخصصی تاریخ ایران
  • بعد از سکوت
  • دختر و پسر
  • ۱٧ آذر ۱۳٩٠
  • تولد سه سالگی
  • سی و شش ماهگی
  • همیشه پدر
  • همچنان سکوت....
  • سی و پنج ماهگی
  • ٥ آبان ۱۳٩٠
  • سکوت!
  • در پارک
  • یه ادم دیگه
  • دختر زیر شیروانی
  • دو سال و ده ماهگی
  • بدون شرح
  • چقدر زود دیر شد...........
  • بیست و نه سالگی
کلمات کلیدی مطالب
  • بارداری هفته به هفته (۳٧)
  • سال سوم (٢۱)
  • روزانه (۱٩)
  • قبل از بارداری (۱۱)
  • سال چهارم (٩)
  • بارداری (٦)
  • تولد (٢)
  • مادرانه (٢)
  • پدر بزرگ (٢)
  • برادرانه (٢)
  • تربیتی (۱)
  • سال نو (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
دوستان من
  • لیلی عزیز دلم و اراز قهرمان
  • هنای دوست داشتی با دو تا سحرش
  • شیدا و سینا
  • اردیبهشت و ایلیا
  • زرافه و عرفان
  • حوالی دل منصوره
  • شایلی عزیز دلم
  • شانتیا و مامان دوست داشتنی اش
  • چند لحظه زندگی...
  • نه نه قند و دغذغه هایش
  • بهاره و حس های تازه
  • یه دوست همسن دینا
  • خواهر خوبم و زینت عزیز
  • حوری اسمان
  • ماجراهای روزانه ازیتا
  • آسمان و ضحا
  • مامان شقایق و هستی تپلی
  • آزیتا و دلبندش
  • دارا و آسا
  • خدیجه و مهبد خان
  • امیرسام و مامان دوست داشتنی اش
  • دینا و سورنا
  • مامان مریم و ستایش کوچولو
  • روان تحلیلگری دکتر رضایی
  • کودک متعادل دکتر سلطانی
  • شوق رویش دکتر سلطانی
  • جاودانگی عزیز
  • متولد بهار
  • پرتال پزشکان ایران
  • اخبار حوزه سلامت
  • وبلاگ های پزشکان
کدهای اضافی کاربر



برای دخترم دینا
برای دخترم دینا
نویسنده: - ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

دخترم دینا، 40 روز از بدنیا امدن برادرت گذشته...........ولی انگار سالهاست می شناسیمش جایش را در خانه پیدا کرد.............تو دختر شیرین زبان و زیبای من خیلی زودتر و خیلی بیشتر از سنت با من همکاری می کنی در باورم نمیگنجد این پذیرش ان هم بالغانه.............روزهای اول برایت مهم بود که عزیزانت با امیرمان چطور برخورد می کنند ولی این روزها دیگر رفتارها برایت مهم نیستند.........گاهی می فهمم چه دردی دارد بعضی از موقعیتها برایت ، ان لحظات نگاه کردن به چشمان معصومت که گاهی اشکی هم گوشه ان نشسته و یا بغضی داری در گلو برای من سخت تر است............ولی خوشحالم که می توانم بفهمش  و ببینمت................می دانم که با تمام مراقبتهایمان و فهمیدنمان باز ناراحتی هایی برای تو هست بیماری جسمی هم گریبانت شده و تو داری با هر دو موقعیت می جنگی ولی خب خوشحالم که رفتارت باعث نشد که ذره ای در راهی که انتخاب کردم دو دل شوم.........از تمام وجود امیدوارم با برادرت روزهای خوبی در آینده داشته باشی و دلمان بیشتر از قبل شاد شوداز این باهم بودنتان.

نظرات ()



روزی که خواهر شدی.......
نویسنده: - ٢٦ فروردین ۱۳٩۱

این اولین بار بود که باید از هم دور می شدیم؛ نردیک 30 ساعت........در انتخاب بیمارستان و روز زایمان این دور شدن برایم مسئله ای بود مهم که اولویت زیادی داشت..........روزهای اخر اینقدر بالغانه از بدنیا امدنش می پرسیدی که من گیج می شدم تو دختر سه ساله منی که اینچنین نگاهم می کنی و سوال می پرسی؟ روزهای اخر دلم را ارام کردی که می توانی این دوری را خوب بگذرانی برای همین وقت رفتن وقتی قرار بود شب قبلش بخوابی و من قبل از بیدار شدنت نباشم........وضعیت فردا را برایت توضیح دادم و تو گوش کردی و همچنان چشمانت از شادی می درخشید که بالاخره انتظاری که داشتی دارد به پایان می رسد.......دلم می خواست در اغوشم بخوابی اصرار کردم ولی خواستی که کنار رختخوابت باشم و لالایی بگویم و تو بخوابی مثل شبهای قبل........بین لالایی هایم بغض می کردم دلم می خواست که این زمان طول بکشد ولی تو در کسری از ثانیه خوابت برد.........تمام صورتم اشک بود وقتی داشتم از کنارت می رفتم و تو آرام خوابیدی..........وقتی  برای پذیرش اماده می شدم تلفن کردم هنوز بیدار نشده بودی چقدر خوشحال شدم که هنوز خوابی.............! برادرت به دنیا امد بعد از بهوش امدنم سراغت را از خاله گرفتم.........گفتند که خوبی............عصر دلم خواست صدایت را بشنوم ولی نمی دانستم دلک دختر سه ساله من توان این را ندارد که صدای مادر را گرفته و خسته بشنود............صدایت به من توان داد و ان روز را برایم شیرین تر..............نزدیک ساعت 9 شب بود دوباره زنگ زدی ولی اینبار صدایت بی فروغ بود...........از من پرسیدی که چرا صدات اینطوریه......نی نی چه جوری بدنیا اومد و دوباره همون سوالات قبلی.........جوابت را دادم ولی راضی نمی شدی دلت می خواست مرا ببینی...........اینبار نگران شده بودی نگران اینکه شاید من نیایم........شاید از بدنم خون رفته باشد و چسبی نباشد که به روی زخمهای بدنم بزنم.........اشک و صدای گرفته ام نمی گذاشت که بتوانم نگرانی ات را کم کنم............دو ساعت بعد مادرم گفت که مدام از سلامتی من سوال می کردی تا اینکه متوجه شدند که تب کردی ...........شبانه به دکتر برده بودنت...........ه شبی بود دلم می خواست بلند شوم بیایم کنارت............ساعت ها برایم سخت می گذشت مدام از پرستاران سوال می کردم نمی تونم بلند شم نمی تونم برم..........متاسفانه جواب منفی بود............زمان برایم به کندی می گذشت نگرانی ام نگذاشت حتی لحظه ای چشمانم بسته شود و بخوابم............منتظر لحظه دیدارت بودم بلاخره صبح شد و پدر امد و کارهای ترخیص را انجام دادیم..............خبر دادند که حالت بهتر شده ولی نگرانی از نیامدم ............شب سختی داشتی انگار..............برای من هم سخت بود دخترم! ...............بعد از ترخیص حالا دو ساعت دیگر راه داشتیم تا ببینمت...........در مسیر برگشت لحظه دیدنت را تصور می کردم چه خیال باطلی داشتم که فکر می کردم می شود تو را با اسباب بازی و هدیه و کتاب سرگرم کرد...........وقتی در ماشین را باز کردم از بیرون خونه شنیدم گه فریاد زدی سلام مامان.............!!!!در باز شد پدرت بی تاب تر بود انگار او دوید و بغلت کرد و تو در اغوشش چقدرگریه کردی این گریه به این سبک برایم غیر منتظره بود..........روی تاب گوشه حیات خونه عزیز نشستم فشاری که به بدنم می دادی وقتی در اغوشم بودی هنوز یادم هست دلم نمی خواست ان لحظه  تمام شود دلم می خواست کسی دور و برم نبود و فقط در اغوشت گریه می کردم دخترک من............چرا نمی دانستم تا نمی توانستم تصور کنم این همه دلتنگی ات را ..........اینقدر که تو برایم این چند سال همراه بودی........در ان لحظه احساس کردم چقدر خوب که هستی............چقدر خوب که دختر دارم...........چقدر خوب که می توانم در اینده به این اغوش گرم و مهرش اعتماد کنم............

حالا از ان روز 18 روز گذشته ......با توجه به شرایط سنی ات این روزها برای تو به بحران می ماند هم همراهی داشتی هم ناراحتی هم بغض هم نگاههایی متفاوت و گاهی کارهایی که ..............همه اش طبیعی است فقط کاش داناییمان بیشتر از این بود یا نه بهتر بگم عمل کردن به دانسته هایمان بیشتر از این بود که این دورانت با صدمه ای کمتر بگذرد..............

بی نهایت دوستت دارم دخترم و بدان تمام سعیمان را می کنیم که این دوران برای تو به بهترین و راحترین حالت ممکن بگذرد و اسیبی کمتر متوجه احوالاتت شود.........هر چند که همره بودنت حتی در این شرایط هم خودش را نشان می دهد.

نظرات ()



یک جمعه بهاری
نویسنده: - ٢٥ فروردین ۱۳٩۱

 

ساعت نزدیک 1 ظهر است.....نم نم باران بهاری از صبح دارد سرمستمان می کند.......همسرم در حال تماشای تلویزیون است البته هر از گاهی به اعضای خانواده اش سر می زند و به زبان خودش قربان صدقه شان می رود مخصوصا دخترش که زیاد برایش دلبری می کند....................دخترم دارد پشت پرده ها خاله بازی می کند و با عروسکهایش حرف می زند.............پسرم در خواب ناز است.............بوی غذا در خانه پیچیده .............من دارم پست جدیدی برای وبلاگ دو نوگلم را به روز می کنم...........گرمای وصف نشدنی را در این چهار دیواری حس کردم.........گرمایی که دلم نیامد ثبتش نکنم.............من این گرمای این چند وقت زندگی ام را دوست دارم.................گرمایت پایدار باشد خانه طلایی من!

نظرات ()



 
نویسنده: - ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

 

12 روز از با هم بودنمان می گذرد........چند روزی مادربزرگ همراهمان بود چند روزی هم خودمان مهمان مادر بزرگ......چند روزی است به خانه برگشته ایم خانه را سروسامان دادم برای سبک زندگی جدیدمان...........عالی شد...........همه داریم با شرایط جدید خودمان را هماهنگ می کنیم من بیشتر از همه از این هماهنگی ذوق می کنم..........دینا هم خوب است برای دخترم از همه سخت تر است شرایط جدید...........حال همه مان خوب است چند روز خوبی داشتیم برمی گردم خیلی زود.

نظرات ()



نهم فروردین
نویسنده: - ٩ فروردین ۱۳٩۱

دینا خواهر شد

یک بار دیگر یک تاریخ دیگر در سر رسید سالانه ام جاودانه شد. نهم فروردین ساعت 10 صبح دومین عضو خانواده سبز پاهای قشنگشو روی زمین گذاشت ، البته هم پر قدرت و هم سالم...........خدایا شکرت از این با هم بودن و با هم شدن...........هزار بار شکر که برایم سالم فرستادی اش.........امیدوارم بنده ای شاکر باشم و سپاسگذار...........

نظرات ()



سال نو....40ماهگی
نویسنده: - ٦ فروردین ۱۳٩۱

شش روز از سال جدید گذشته.......البته به بهترین نحوی که می توانست اتفاق بیافتد.......من منتظرم...........منتظر اتفاق خوب........دخترکم دلبری می کند این روزها زیاد.......چند روزی است صبحها هنوز چشمانش باز نشده سوال می کند مامان نرفتی نی نی رو بیاری.........چه جوابی می توانم برایش داشته باشم بجز بوسه باران...........وقت خواب می خواهد که فصه تولدش را برای هزارمین بار برایش تعریف کنم.......نگران زخم روی شکمم می شود با هر هزار باری که برایش تعریف کردم.........عضوجدید در نقاشی هایش خود نمایی می کند........خودش برای زمان بیمارستان برنامه ریزی کرده که پیش که بماند که چه کند...........

این روزها سوالی دیگر دارد که زیاد متعجبم کرد........از من خواست برایش تعریف کنم اصلا نی نی و خودش چه جوری رفتند توی شکمم که کم کم بزرگ می شن و میان بیرون............دخترکم بزرگ شده........دخترکم کنجکاو است زیاد...........گاهی نگرانش می شوم گاه به بزرگ شدنش و فهمش اعتماد می کنم.........تمام قوایم را برای صدمه دیدن کمتر بهش جمع کردم.........به اطرافیانم توضیحات لازم را داده ام..........خانه را ارام کردم که با ورود عضو جدید تغییر زیادی نکند از هر جهت.............روزهای سخت و قشنگی است روزهای انتظار..........من منتظرم ..........منتظر میهمان دیگری که تا سه روز دیگر پاهای قشنگشو تو خونه سبزمون می گذاره!!!!!!!!

 

نظرات ()



روزهای پایانی سال
نویسنده: - ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

روزهای پایانی سال است انگار زندگی همه افتاده است روی دور تند، این روزها را دوست دارم اب و هوایش را بیشتر هر چند که زمستانی باشد...........امسال برای من همراه است با شوقی که دینا دارد برای چیدن سفره هفت سین و درکی که از  عید پیدا کرده و البته مهمتر از ان شوقی که تمام خانواده برای امدن عضو جدید داریم...............ولی من به مانند کشتی میمانم  روی دریایی طوفانی گاه به این طرف و گاه به ان طرف.............گاه با تمام ذوقی که می توانم داشته باشم با دینا حرف می زنم و در چشمانش نگاه می کنم و با همه سه سالگی اش همراه می شوم تا نهایت لذت را از روزهای با هم بودنمان   را ببرم..........خانه تکانی ام را هم کردم لباس نو هم خریدم امسال...........ولی در کنار اینها وقتی یاد عید و سفره هفت سین می افتم یادش تمام نیرویم را می گیرد........نمی توانم دوباره برای دومین سال به خانه اش بروم وقتی نیست.......نمی توانم زمان تحویل سال به دیدن کسی بروم که نمی بینمش.........باید سعی ام را بکنم که لمسش کنم ببویمش در حالی که نیست...........امسال هم باید از دستان کسی عیدی بگیرم که باید تمام تخیلم را جمع کنم تا دستانش را به یاد بیاورم چروکهایش انگار بیشتر و زودتر یادم می اید برای من عید امسال هم بی معنی است خانواده ام و عضو جدید به این روزهایم معنی می دهد نه عید و سال نو.............با خودم می گویم می شود سالی که این حس همراهم نباشد........بعد به خودم جواب می دهم فکر نکنم غم بی پدری و نبودنش غمی است بزرگ که همیشه هست در کنار تمام لبخندهای روزانه و خوشی های سالانه همراهم است و لبخندم را محو می کند ...........شاید این هم یکی از فرایندهای رشد باشد باید یاد بگیرم که با این غم در کنار همه خوشی های زندگی کنم ولی کودکم در این لحظات فقط اغوشش را می خواهد و دیگر هیچ!

نظرات ()



 
نویسنده: - ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

مدتهاست دلم می خواهد بیایم و بنویسم.....هر روز برای وبلاگ پستی جدید در ذهنم می آید...........گاهی پستها را در ذهنم می نویسم روزی که سی و نه ماه شد دخترم ، روزی که دلتنگ پدربودم، روزی که دلم خواست از روزهای پایانی سال بنویسم و بلاخره صبحی که خبر رفتن سیمین دانشور را شنیدم همه این پستهادر ذهنم ویرایش هم شدند نقطه پایانشان هم گذاشته شد ولی نشد که بیابم و بنویسم............افسوس!

این روزها روزهای قدر دانستن است برای من هم از جهت دینا که دلم می خواهد لحظه لحظه اش را دریابم هم روزهای پایانی بارداری ذوق مادری ام را سرشار تر می کند.............!

همگی خوبیم داریم روزهای اخر سال را می گذرانیم و در کنار هم بودن را...........با دینا بودن را بیشتر..............دوباره دردهای زودرس ماه نهم به سراغم امده ولی خوب در کنار دینا و خانواده بودن به گذشت زمانم سرعت می دهد............روز زایمانم 9 فرودین تعیین شده..............از همتون ممنون که جویای احوالاتم هستید..........دوباره برمی گردم حتما!

نظرات ()



 
نویسنده: - ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

 

دخترکم  از هفت ماه پیش که عضو جدید  روزهای اول خودنمایی اش بود و شرایط زندگیمان افتاد روی دور تند این روزها داریم ارامش را تجربه می کنیم........نو نوار کردن خانه؛ رفت و امد و سروکله زدن با کارگرها....زندگی در اتاق زیر شیروانی, عروسی و مهمانی ها.....نگرانی هایی که گاه و بی گاه از سلامتی برادرت به جانمان می افتاد .........ناتوانی من در انجام دادن کارهام که بیشتر از هر چیز اذیتم می کرد اتفاقاتی بود که تجربه اش کردیم هر چند سخت..........بعد از همه و همه اینها چند روزی است که احساس می کنم چقدر خانمان ارام است, زندگیمان  از حرکت تند ایستاد حالا می توانیم اگر خواستیم فقط قدم بزنیم یا نه استراحت کنیم تمام روز را.......... چقدر این خلوت بینمان را دوست دارم این انسجامی که با هم بونمان دارد محکمترش می کند........این روزها داریم انرژی جمع می کنیم برای روزهای در اینده............ بار دیگر این روزها دوربین همنشین روزهایمان شده است تا ثبت کند برایم خاطرات این روزها را .....هر چند که باورش مشکل است هنوز  که خانمان چهار عضوه شود ولی باور نداشتن برایم اشناست ........ناباوری را وقتی تو را هم باردار بودم تجربه کردم........حالا راحتر می پذیرمش.....گرمای زندگیمان را وقتی دارم فیلمهایمان را می بینم بیشتر حس می کنم انگار عینی می شود و قابل لمس .......از فیلمهایی که وقتی تو حرف می زنی و شعر می خوانی گرفتم.....از فیلمهایی که حرکت های شکمم را نشان می دهد که بی امان در حال حرکت است .....از فیلمهایی که در مسافرت برفیمان و البته سه نفرمان گرفتیم........که تقریبا جز بهترین مسافرت این چند وقتم بود و این خوشی را کامل کرد و در نهایت برف و سرمایی که بر سرمان می ریخت گرمای بینمان مشهود است...........

دوستت دارم دخترم تو شیرینی لحظه های منی............تو اولین تجربه شیرین مادری کردن منی............این روزها به لبخندت به نگاهت به حرفهایت به همراهی ات محتاجم دخترم........لبخند بزن دخترم لبخند بزن این روزها بیشتر از همیشه محتاج لبخندهایت هستم...........!

 

نظرات ()



زندگی این روزهای من
نویسنده: - ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

 

وارد مغازه می شوم از فروشنده خوش رو سراغ لباس های سایز صفر پسرانه اش را می گیرم.........یکی یکی شروع می کند برایم باز کردن ........تمام سعی ام را می کنم ذوقی که نمی شود مخفی اش کرد و دارد خیلی خیلی اشکار روی صورتم نقش می بندد را کنترل کنم و حداقل قربان صدقه هایم را زیر لب و ارام برای خودم زمزمه کنم.........چقدر برایم جذابند و متفاوت............دو سه تایی انتخاب می کنم به لیست خریدم نگاه می کنم، یکی یکی انتخاب می کنم..........بعد به دنبال لباس برای دینا می گردم در فروشگاه..............باز همان ذوق سراغم امد برای اولین بار بود که برای هر دو شان داشتم خرید می کردم فروشنده به کمکم امد لباسهای دخترانه سه سال.........برای دینا هم دو سری لباس برداشتم و برگشتم............فروشنده از تنها خرید کردنم تعجب کرد.....برایش گفتم که دخترم را گذاشته ام پیش مادر و با سرعت امده ام که برگردم.......نمی دانست که برای خودم چقدر جذاب بود و دلنشین این خرید مختصر مفیدم برای اولین بار برای هر دو دلبندم!

****************

 با رضا با ذوق تمام در مورد هر دوشان صحبت می کنیم در مورد نامگذاری حرف می زنیم در مورد شیطنت های احتمالی اینده شان........در مورد ارامشی که در چند هفته بعد قرار است جای خود را به ارامشی صد البته متفاوت بسپارد........در مورد چهار نفره شدن خانواده امان که انگار تا نشود نمی شود باورش کرد

*****************

دینا از وجود نی نی با خبر است ......هر از گاهی سراغش را می گیرد........گاهی دلتنگی می کند که نی نی خسته شده دیگه چرا نمی یاد...........گاهی هم علائمی نشان می دهد که نگرانم می کند...............

*****************

نی نی در حال تکان خوردن دائمی با قدرتش است با دینا می نشینیم و لمسش می کنیم کلی می خندیم و بازی می کنیم و با هم حرف می زنیم...........

***********************************************************

دارم غذا درست می کنم خودم را مرور می کنم اما...........فیلم این روزهایم را گذاشته ام و دارم پرده پرده اش را می بینم چقدر تفاوت است بینشان انگار هم ذوقی دارم بی امان هم بغضی دارد نا اشنا.........زندگی ام در حال گذار است دارم وارد مرحله ای جدید می شوم زندگی نو...............!

مادر این روزهای دینا  با هر نگاه دینا بغض می کند با هر خواسته اای که نتواند اجابتش کند اشک می ریزد.............مادر این روزهای دینا تمام وجودش گاهی غم می شود.............مادر دینا این روزها دلش می خواهدتمام مدت دینا را در اغوش داشته باشد .........مادر این روزهای دینا باید خودش را اماده کند 8 هفته پایانی اغاز شده...........مادر دینا دارد کارنامه سه سال مادری اش را مرور می کند دوباره می رسد به جایی, به همان مسیر قبلی..........اگر دختری دارد این روزها که به سه ساله بودنش مفتخر است  بیشتر از اینکه خودش مادری کرده باشد دخترش همراهی اش کرده...................مادر دینا این روزها دارد دلش برای تنها بودن با دینا تنگ می شود.............مدام برای اینکه لحظه لحظه اش را دریابد تلاش می کند .......مادر دینا این روزها با هر نگاه دخترش اشکهایش حلقه می زند........مادر دینا دارد مسئولیتش سنگین می شود ........مادر دینا این روزها به انرژی بیشتری نیاز دارد .......

*****************

ساعت از یک بامداد گذشته دینا در بیرون اتاق خوابیده...........مادر حالا بیخیال رختخواب راحتش می شود احساس می کند که نشنیدن و حس نکردن های نفسهای دینا دارد خفه اش می کند کنارش می رود و ارام در نزدیکترین حالتی که می تواند بخوابد می رود و دینا را در اغوش می گیرد و لذت می برد.........!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »