درباره نویسنده
برای فرشته آسمانی ام می نویسم از زمانی که در بطنم جای گرفت تا..........
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
  • بارداری هفته به هفته (٢٢)
  • قبل از تولد دینا (٩)
  • سال بنجم (٤)
  • بارداری (٤)
  • رشد ماهانه سال چهارم دینا (۳)
  • رشد ماهانه سال اول امیر (٢)
  • روزانه های مادر (٢)
  • تولد (٢)
  • روزانه ها (٢)
  • تولد مامان (٢)
  • خواهر کوچیکه (٢)
  • سال نو (۱)
  • مادر بزرگ (۱)
  • برای خودم (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٢
  • اسفند ٩۱
  • بهمن ٩۱
  • دی ٩۱
  • آذر ٩۱
  • آبان ٩۱
  • مهر ٩۱
  • شهریور ٩۱
  • امرداد ٩۱
  • تیر ٩۱
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
دوستان من
  • هنای دوست داشتی با دو تا سحرش
  • شانتیا و مامان دوست داشتنی اش
  • مامان مریم و ستایش کوچولو
  • شوق رویش دکتر سلطانی
  • روان تحلیلگری دکتر رضایی
  • خواهر خوبم و زینت عزیز
  • بهاره و حس های تازه
  • ماجراهای روزانه ازیتا
  • خدیجه و مهبد خان
  • اردیبهشت و ایلیا
  • برای متولد بهار
  • آسمان و ضحا
  • حوری اسمان
  • دینا و سورنا
  • دارا و آسا
  • زرافه و عرفان
  • شیدا و سینا
  • جاودانگی عزیز
  • آزیتا و دلبندش
  • شایلی عزیز دلم
  • حوالی دل منصوره
  • چند لحظه زندگی...
  • یه دوست همسن دینا
  • نه نه قند و دغذغه هایش
  • لیلی عزیز دلم و اراز قهرمان
  • مامان شقایق و هستی تپلی
  • کودک متعادل دکتر سلطانی
  • امیرسام و مامان دوست داشتنی اش
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • بیشه، باشگاه عاشقان ادبیات
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



برای دخترم دینا
اینجا برای اولین فرزند خانواده سبز می نویسم
 
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳

 

دینا خواهر دار می شود

 

پچپچه ها و حرفهای درگوشی خواهرانه گوارای وجودت دخترکم که لذتی دارد بی حد

که در بزرگسالی لمسش می کنی!

نظرات ()



فرزند جدید
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳

 

از ایندای باردای وقتی خبر امدن نوزادی دیگر را برایت نوید دادم........گفتی باید اسمش را سمیرا بگذاریم و با زبان شیزینت برایم گفتی که هم داداش می خوای هم خواهر...........اگر چه اون روزها بیشتر از هر زمان دیگر نگران تو بودم سعی خودم را می کردم که برایت بگویم که فرقی بین دختر و پسر بودنش نیست مهم نی نی ای که داره می یاد ولی نمی توانم بگویم که گوشه ی ذهن خودم نبود وقتی علاقه تو را به دختر بودنش می دیدم.........نگاه کردن به تو وقتی بازی می کردی می خندیدی با امیر بازی می کردی غذا می  خوردی برایم همراه بود با بغض........خواب رفتن هایت هم برایم دلتنگی می اورد...........سخت بود ولی گذشت و شاید تو هم کمکم کردی در رسیدن به مرحله پذیرش........وقتی برایم می گفتی که دلت چند تا نی نی دیگه می خواد و با لذت می گفتی که امیر رو خیلی دوست داری و این دوست داشتن و علاقه ات چنان مشهود بود که با اولین برخورد همه متوجه می شدند که حساسیتی نسبت به وجودش و مهرمانی ها و توجه کردنهای ما نداری...........وقتی شرایط ارام شد و همگی مان می نشستیم و از ذوق کردن هایمان بعد از ورودش می گفتیم تو هم با شادی می گفتی من اولی هستم من معلم بقیه ام من به بقیه نقاشی یاد می دم..............و یا ناراحت می شدی وقتی مادربزرگ و خاله ها اعلام می کردند که برای کمک کردن به ما می ایند..............دلم قرص می شد که دینا دارد بزرگ می شود و رسیدن به مرحله پذیرش برای او اسانتر است......

..این روزها مدام از من می خواهی که با هم به دکتر برویم و صدای نی نی را یشنوی............وقتی امیر با من بازی می کند با زبان کودکانه ات بهش می گی نی نی می میره امیر خان مواظب باش! وقتی برای اطرافیان توضیح می دی که وقتی نی نی بدنیا می یاد که اول باید بیاد تو دل مامانم بعد بزرگ بشه .......بعد تکون بخوره ما تکونهاشو ببینیم بعد که مامان خیلی بزرگ شد می ره بیمارستان یه شب نمی یاد خونه من از امیر مراقبت می کنم اونوقت نی نی میاد با خودم می گم این دینای 4 سال و 5 ماهه منه که اینقدر بالنده شده..........و همه و همه این بزخوردها باعث شده که خیالم راحت باشه که دینا دیگه بزرگ شده و می تونم بعضی از موقعیت ها رو براش توضیح بدم و امید داشته باشم به همکاریش....................

 

نظرات ()



وبلاگ نویسی
نویسنده: - دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳

 

وقتی شروع به وبلاگ نویسی کردم برای دخترم خودم سالها بود که می نوشتم........اشنا شدنم با وبلاگ مادرانی که برای کودکانشان می نوشتند مرا ترغیب کرد که برای فرزندم بنویسم ان زمان ذوق زیادی داشتم برای اینکه احتمالا می توانم کادویی ارزشمند به فرزندم بدهم در بزرگسالیش و یا اینکه دخترکم دوست داشته باشد زندگی نامه اش را بخواند...........برایش نوشتم و خودم بیشتر لذت بردم............وقتی قرار شد برای فرزند دوم بنویسم نتوانستم با خودم کنار بیایم که با یکدیگر هم خانه شان کنم..........فکر می کردم ارزش کادو به اختصاصی بودنش است چند پستی همخانه شان کردم ولی بعد در نهایت ته وجودم دلم خواست حفظ حریم کنم برای هر دوشان شاید در اینده و اگر توانی باشد که در بزرگسالیشان بنویسم دلم بخواهد از مسائل خصوصیشان بنویسم ان زمان وبلاگی دیگر برای پسرکم ساختم و نوشتم........واقعیت این است ان زمان به فرزند سومی فکر نمی کردم .............ولی اینبار هم تصمیم گرفتم که برای او هم جداگانه بنویسم..............برای خودم سختی ندارد اصلا کما اینکه لذتی دارد بی حد که می توانم برای هر کدامشان از نگاهی و دیدی بنویسم که خاص و مخصوص خودشان است........ولی این را می دانم که ناچار می شوم پستهایی بنویسم که شاید برای همه شان مشترک باشد و البته توقعی هم نمی توانم داشته باشم از دوستانم که روزنگار همه مان را خواننده باشند ولی با همه این احوالات تصمیمی نمی توانم بگیرم به جز این.........دلم می خواهد برای هر کدامشان جدا بنویسم..........برای خودم و روزانه های خودم در همان وبلاگ قدیمی ام می نویسم که اگر هر کدامتان خواست به دیده منت ادرسش را تقدیمش می کنم.

فقط اینکه این وبلاگ مخصوص دینایی من است و  البته برایم عزیز تر است چون نه تنها قدیمی تر است در خیلی از شرابط و زمانها محلی بوده برای ارامشم!

برای متولد بهارم: امیر

http://ourbaby2.persianblog.ir/

برای سومین فرشته خونه

http://ourbaby3.persianblog.ir/

 

نظرات ()



سال 1392
نویسنده: - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠

یک سال دیگر هم به پایان رسید هر چقدر هم که وقت نداشته باشی بنشینی به چگونه گذشتنش و برنامه هایت و اینده ات فکر کنی باز سر و کله اش پیدا می شود انگار خاصیت این روزها و این فصل است.............

دارم قطعات پازل زندگی ام را کنار هم می چینم به امید اینکه در پایان تصویر زیبایی را برایم نمایش دهند..........اولینش را اول سال گذاشتم.........ایتدای سال قبل که نیکوئیش برایم از بهارش پیدا بود بدنیا امدن گل پسرم بود چنان تمام فصلهای سال را برایم زیبا کرد  و خود بخود قطعات زیادی کنارش جا خوش کردند و جا گرفتند که جای هیچ ناراحتی باقی نماند.............بارو شدن دخترم و بزرگ شدنش و براحتی کنار امدنش با شرابط جدید و اخت شدنش با برادرش هم زیباترش کرد و نگذاشت که نگرانش باشم در این مرحله رشدی.............قطعه ای که اگر چه با پستی و بلندی جفت و جور شد اما در مسیر رشد خانوادگی مان  انقدر مفید  بود که یادی برایم نگذاشت از سختی هایش.......! توانایی هایی که پیدا کردم در مسیر وایستگی ها و دلیستگی هایم و حد و مرزهایمبخش مهمی از پازل زندگی ام بود که وقتی سرجایش قرار گرفت قسمت عمده قطعات جای خودشان را پیدا کردند.............ورود جوانه ای دیگر و نعمتی از نعمتهای خدا که در اواخر سال در درونم شکل گرفت اگر چه غیر منتظره ولی باعث شد که یکسالم با هیجان به پایان برسد............!همه اش درست سرجایشان قرار گرفتتند انگار کسی ان بالا بالاها دارد کمک می کند که قطعات پازل زندگی ام به خوبی در جای مناسبی قرار بگیرند..........بعضی جاهایش که قطعات ریز می شوند و نامفهوم سخت شد ولی بالاخره جایشان را پیدا کردم و گذاشتم ولی ..............هر کار می کنم یک قطعه از پازل زندگی ام گم شده پایان سال است ان را پیدا نمی کنم............درسته تمام قطعات چیده شد و من نتوانستم ان قطعه را سرجایش بگذارم...........قطعه مهم زندگی ام پدرم است که هر چه کردم جایش خالی ماند و با هیچ قطعه ای نشد جایگزینش کنم...........!

 

نظرات ()



چهار سال و سه ماهگی
نویسنده: - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۸

چند وقتی است اعداد را یاد گرفته و در بعضی موارد می توانم زمان برنامه ای را برایش از طریق ساعت توضیح دهم و همچنین تغییر دادن کانال های تلویزیون رو از روی اعدادش می تواند تشخیص دهد ..........

این روزها تلفن کردن به دوستانش که البته مادربزرگش و پسر دایی اش هستند را هم یاد گرفته و مدام بهشان زنگ می زند..........البته این زنگ زدن ها یکطرفه نیست و سروش پسر دایی اش هم هر از گاهی زنگ می زد ........و مدام همدیگر را دعوت می کنند که با هم باشن............سروش یک روز از صبح خانه ی ما بود و دینا مهد، وقتی دینا امد و سروش را دید چنان خوشحال شد که در باورم نمی گنجید.........ناهارشان را دادم و رفتم امیر را اماده کنم برای خواب عصرگاهی.........صدای دینا و سروش را می شنیدم...........دینا برایش اب می اورد، شیر می اورد، ازش می پرسید چه میوه ای دوست داری که برات بیارم......بعد برنامه تلویزیونی که دوست داشتند را گذاشت و با هم دیدن، در حالت خواب و بیداری بودم و منتظر که بیاید و گلایه ای کند بیاید و چیزی بخواهد بیاید و برایم بگوید که سر فلان اسباب بازی بحثمان شده......ولی خبری نبود........می شنیدم رفت و اسباب بازیهایش را هم اورد و با هم بازی کردند............زمان به نظرم نمی امد با خودم گفتم خیلی گذشته باشد نیم ساعت، داشتم لذت می بردم از خواب عصرگاهی زیر پتو دلم نمی امد بلند شوم...........صدایشان ذوق زده ام کرده بود.............بلاخره دل کندم و بلند شدم 2 ساعت گذشته بود و برای من 2 ساعت خواب عصرگاهی یعنی خود خود زندگی...........در باورم نمی گنجید این همه همکاری اش این همه بزرگ شدنش که حتی بکبار هم در این فاصله سراغی از من نگیرد وقتی بلند شدم بهم گفت خوب خوابیدی مامان؟.............از ان روز به بعد گاهی دینا مهمان سروش است و گاهی سروش مهمان خانه ی ما و من حظ می بردم از این همه با هم بودنشان و کمکی که این با هم بودن به من می کند و البته به خودشان.!

از اینکه به مرحله ای برسد که به نظر برسد بزرگ شده خوشحال می شود مدام می گوید من از فلانی بزرگترم من اولم امیر دوم و.....! این چند وقت تمام سعی ام را کردم که برای انجام کارهای امیر از دینا کمک نگیرم ولی تازگی ها دوست دارد که بزرگتر بودنش را برایش پر رنگ کنم ، نمی دانید چقدر لذت می برد وقتی ازش می خواهم از امیر مراقب باشد تا من دوش بگیرم..........انگار دنیا را بهش دادم............! یکبار امیر خواب بود و من برای شام شب احتیاج به خرید از سوپر را داشتم ازش پرسیدم می تونی مراقب امیر باشی من برم و برگردم با کمال میل پذیرفت ساعت 6 بود و هوا تاریک بود منتظر بودم چیزی بگوید ولی خبری از شکایت نبود ، دم در به همسایه سپردم که بچه ها خانه ان.......من رفتم خریدم را کردم و امدم 15 دقیقه گذشت امدم دیدم دینا دارد بازی می کند و امیر هم خواب است............انوقت بوسه بارانش کردم که چقدر این خوب بزرگ شدنش کمک حالم است...........حالا گاهی برای رفتن به در خونه مادرم برای انجام کار کوچیک و سوپری از کمکش استفاده می کنم که البته کمک خیلی بزرگی است!

بزرگترین لذت روزانه اش تعویض لباس و شانه کردن مو ست، دیروز گریه می کرد که چرا موهایم از این بلندتر نیست تا دور گردنم را پرتر کند؛ نمید انم کلمه تیپ رو از کجا شنیده ولی مدام می گه مامان بیا تیپ بزنیم..........اونوقته که ست کردنش هم جالبه و هم سخت اگه ست کردن شامل همه چیز بشه حتی لاک ناخن..........گاهی این تیپ زدن راضی اش می کند گاهی هم گریانش...........فعلا داریم با هم سر می کنیم تا این مرحله و مقاومت هایش در این مرحله هم بگذرد............!

 متاسفانه نشده در مورد نقاشی بنویسم.............از سال اول زندگی دینا تا حالا بیشتر چیزی که همیشه براش جذاب بوده و هیچوقت جذابیتش کم نشده نقاشی هر چند که من زیاد نتوانستم در این ذوقش زیاد همراهش باشم جدیدا از همه چیز نقاشی می کشد از میز از تلویزیون از بخچال.......از من از امیرو ..........به زودی دعوت میشین به نمایشگاه نقاشی های دینا!

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »